| |
|
|
درد مشترک ما
|
| |
|
موضوع :
دوست داشتم که احساس خودم را از زندگی قبلی ام که بر من گذشته در قالب شعری بنویسم { اگر بشه اسم اینو شعر گذاشت } . و نوشتم. می دانم که این احساس انحصارا و شخصا متعلق به من نیست و درد مشترک همه ما خواهد بود
با عشق " بهمن "
در امتداد شهر بی حوصلگی
با کوله باری از بی انگیزه گی
و بسان برگی که خود را به باد می سپارد
سپرده ام وجودم را به جاده ها
ارضا. گشته از هَم هَمه و تَب تَبه ی زندگی
و سیر و فربه نیز
از فلسفه ی زندگی
و از شنیده ها و گفته هایی
که ما را به زنده بودن دلخوش می کند
بسان گاو که یونجه را علت بودن می داند
و بسان انسان که داشته{ عشق} را.
با توام ای مهربان , حرفی بزن , چیزی بگو
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
نوروز مبارک
|
| |
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : یکشنبه 1 فروردین 1389|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
انتظار
|
| |
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : شنبه 8 اسفند 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
مرگ ایگناسیو
|
| |
|
موضوع :
نمی خواهم ببینمش بگو به ماه بیاید چرا که نمی خواهم خون " ایگناسیو " را بر ماسه ها ببینم آه خون سخت " ایگناسیو " آه بلبل های رگ هایش نه نمی خوام ببینمش نیست یخچه نوری که بکاهد التهابش را نه سرودی خوش و خرمنی از گل نه ... نمی خواهم ببینمش ماهِ چهار تاق نریانِ ابرهای رام و میدانِ خاکی خیال با بید بُنانِ حاشیه اش ... نمی خواهم ببینمش خاطرم در آتش است یاسمن ها را فرا خوانید با سپیدیِ کوچکشان نمی خواهم ببینمش ... نه نمی خواهم ببینمش پله پله بر می شد " ایگناسیو " همه مرگش بر دوش سپیده دمان را می جست و سپیده دمان نبود چهره واقعی خود را می جست و مجازش یکسر سرگردان کرد جسم زیبایی خود را می جست رگِ بگشوده خود را یافت نه مگویید ... مگویید به تماشایش بنشینم من ندارم دلِ فوارهِ جوشانی را دیدن که کنون اندک اندک می نشیند از پای و توانایی پروازش اندک اندک می گریزد از تن فورانی که چراغان کرده است از خون سفره های زیرین را در میدان و فرو ریخته است آن گاه روی مخمل ها و چرم گروهی هیجان دوست ... چه کسی بر میدارد فریاد که فرود آرم سر ... نمی خواهم ببینمش بگو به " ماه " بیاید می خواهم مرا گریه ای آموزد چنان ، چون رودی با مه ی لطیف و آب کنارانی ژرف تا پیکر " ایگناسیو " را با خود ببرد و از نظر نهان شود بی آن که نفس مضاعفش را باز شنوم تا از نظر نهان شود در میدانچه مدور ماه که با همه خوردی جانور محزُونِ بی حرکتی باز می نماید تا از نظر پنهان شود در شب محروم از سرود ماهی ها و در خارزاران سپید دود منجمد نمی خواهم چهره اش را به دستمالی فرو پوشد تا به مرگی که در اوست خو کند ...! برو " ایگناسیو " به هیابانگ شور انگیز حسرت مخور بخسب ... پرواز کن ... بیارام ... دریا نیز می میرد ... نه دلت بازت می شناست نه انجیر بُن نه یاران نه مورچه گان خانه ات نه کودک بازت می شناست نه شب چرا که برای ابد مرده ای نه صُلب سنگ بازت می شناست نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می شوی حتی خاطره خاموش تو نیز دیگر بازت نمی شناست چرا که برای ابد مرده ای "پاییز " خواهد آمد با لیسک ها با خوشه های ابر و قله های در همش امّا هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد چرا که برای ابد مرده ای چرا که تو مرده ای برای ابد همچون تمامی مرگان زمین همچون همان مردگان که فراموش می شوند زیر پشته ای از آتش زنه های خاموش هیچ کس بازت نمی شناسد نه ... امّا من تو را می سرایم برای بعدها می سرایم چهره تو را لطف تو را کمال پختگی معرفتت را اشتهای تو را به مرگ و طعم دهان مرگ را و اندوهی را که در ژرفای شاد خویی تو بود زادنش به دیر خواهد انجامید خود اگر زاده تواند شد "آندولس " ی مردی چنین صافی چنین سرشار از حوادث نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می نالند و نسیمی اندوهگین را که به زیتون زاران می گذرد به خاطر می آورم ... اثر : فدریکو گارسیا لورکا 
با توام ای مهربان , حرفی بزن , چیزی بگو
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : پنجشنبه 22 بهمن 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
و عشق
|
| |
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : یکشنبه 11 بهمن 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
سهراب سپهری
|
| |
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : یکشنبه 11 بهمن 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
عشق من
|
| |
|
موضوع :
از پا تا سرت سراسرت نوری و نیرویی وجود مقدست را در بر گرفته است جنس تو ، جنس نان نانی که آتش او را می پرستد عشقم خاکستری زیر خاک بود من با تو گر گرفتم عشق من عزیزم پیشانی ات . پاهایت و دهانت نانی است مقدس که زنده ام می دارد آتش به تو درس خون داد از آرد تقدس را فرا بگیر و از نان بوی خوش را
 پابلو نرودا
با توام ای مهربان , حرفی بزن , چیزی بگو
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 دی 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
تمام
|
| |
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : چهارشنبه 2 دی 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
طوفان ِ حسرت
|
| |
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : دوشنبه 9 آذر 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
چیدنِ سپیده دم
|
| |
|
موضوع :
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا در یابم شگفتی کنم باز شناسم که ام که میتوانم باشم که میخواهم باشم؟ تا روزها بی ثمرنماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گران بار شود هنگامی که میخندم هنگامی که میگریم هنگامی که لب فرو میبندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ میتواند فراز آید اکنون میتوانم به راه افتم اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

با توام ای مهربان , حرفی بزن , چیزی بگو
|
|
|
|
|| نویسنده : delnotes
|| تاریخ ارسال : دوشنبه 11 آبان 1388|| تعداد نظرات :|| |
|
|
|
مطالب قبلی |
|
|
 |
|
|
آمار وبلاگ |
| |
امروز : بازدید های امروز : بازدید های دیروز :
كل مطالب : كل نظرها : كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
|
|
| |
|
|